|
سحر گاه چون پنجره را گشودم تا نسیم سحر گاهی بازلفهای سرکش وجان ملتهبم بازی کند،عطر گلپونه های وحشی،مشام جانم را چنان سرشار ساخت که بی اختیار بسالها قبل،یعنی زمان کودکیم بازگشتم. همان دخترکی شدم که در کنار باریکه ی آبی بنام جوی که از نزدیک منزلشان میگذشت با سبزه های نورس وگلپونه های وحشی درد دل میکرد.همان دخترک ساکت و آرامی که بازیهای کودکانه نیز شادمانش نمیساخت. سراسر وجودش غمی بود مرموز که هر روز غروب بهنگام بهاران او را بکنار پونه های سرسبز میکشید: سلام پونه ها...سلام گلپونه ها... امروز مامان بامن قهر بود...وصبح نمیدانم چرا اخمهای پدر باز نمیشد، حتی وقتی با دستهای کوچکم برای او چای میریختم بروی من لبخندی نزد،در عوض برادرم را...... گلپونه ها...مهری دختر همسایه بامن بازی نمیکند، چند روز است احساس میکنم که اگر پسر بدنیا میآمدم بهتر بود....وگلپونه ها،با چشمهای مهربانشان آرام به درد دلهای کودکانه من گوش میسپردند و هرگز از پرگوئیهای من نمیرنجیدند،مطمئن بودم که آنچه بآنها گفته ام برای همیشه در سینه های پاک و نازنینشان دفن میشود.آری مطمئن بودم...و آنهااز همان دوران کودکی،هربهار سنگ صبور من بودند ومن چه بسیارها که به انتظارشان چشم به راه ماندم. واکنون درین سحرگاه روشن ودلپذیربهاری باخود می اندیشم،درخود میگریم وافسوس میخورم که چرا نمیتوانم چون آنروزهای زودگذر وشیرین،حتی به گلپونه هانیزاعتماد کنم...آه چه سخت است بدینگونه تنها ماندن که حتی نسیم سحری نیز همراز نیست و محرم راز... . + PostDate سه شنبه 1386/10/25 11:31 PostTime .:مریم:. |
|